به بهانه ی جایزه ی گلدن گلوب و چند قدمی اسکار
نگاهی آزاد به جدایی نادر از سیمین
جدایی نادر از سیمین ؛ اثری است که در میان بسیاری از آثار معتبر جهانی ؛ راه خود را پیدا کرده و آنقدرها رفته ؛ که تاییدی محکم بر قابلیت های خود گذاشته باشد . تاییدی از جنس مُشکی که خود بوییده ! نه آن که عطار گفته باشد .
از ساده ترین راه ارتباطی اثر با مخاطب که شروع کنیم ؛ یعنی نام فیلم ؛ " جدایی نادر از سیمین " ؛ کلیتی در ذهن مخاطب نقش می بندد که گویا می تواند حدس بزند قرار است در اثر چه پیش آید . کلیتی که در سراسر فیلم وجود دارد ، با تمام ماجراهایی که دخیل می شود و در نهایت هم اتفاق می افتد . بر اساس نام فیلم ؛ گویا نادر است که قصد جدایی از سیمین را دارد . ( جدایی نادر از سیمین ) اما از همان اولین سکانس ، سیمین است که دادخواست طلاق داده ، و بقول نادر در همان سکانس دادگاه : " تو منو کشوندی اینجا " ! و در تمام فیلم ؛ آنقدر استدلالات محکم برای مخاطب وجود دارد که بتواند این جدایی را بعهده ی یکی از نفرات مقابل بگذارد و او را مقصر بداند .هر چند در نهایت ؛ همه چیز توافقی تمام می شود ! این گونه توجهات ریز ؛ تافته ومحکم در اثر ، پیرامون تمام مسائل آن دیده می شود که کاملا می توان همه را به بحث کشید .توجهاتی از متن تا روایت گرفته تا زاویه های دوربین ؛ تا بازی های تحسین برانگیز تمام بازیگرانش ؛ و همین ها باعث شده تا امروز ؛ فیلم ؛ بعنوان یکی از مطرح ترین آثار سینمایی 2011 بدرخشد .
اثر ، بصورتی همه جانبه به وضعیت امروز ایران می پردازد .وضعیتی که بدون آنکه هیچ رنگ و بویی سیاسی گرفته باشد ؛ منتقدانه جایگاه ها و شرایط را نگاه کرده است . در تمام لحظات فیلم ؛ مخاطب دائم در حال فرضیه سازی و پیش بُرد داستان است .از فضا کنده نمی شود و نمی تواند از تحلیل آنچه که می بیند دست بکشد و جالب تر آنکه ؛ معمولا پیش فرضیاتش با ادامه ی اثر یکی نمی شود و همین غافلگیری ها ؛ در نهایت از تمام آنچه که دیده به بهت می کشاندش .
اثر در بسیاری موارد چنان حرف دل مخاطب را بیان کرده که مخاطب صمیمانه آن را تحسین می کند . از جمله ی یکی از شکیل ترین این صحنه ها ، سکانس اول اثر است . سکوت اجباری سیمین که در برابر سوال قاضی مجبور به اختیار می شود . زمانی که سیمین ابراز می کند " من ترجیح میدم بچه ام تو این شرایط بزرگ نشه ... " و در برابر سوال " چه شرایطی ؟ " مجبور به سکوت و خوردن حرفهایش می شود . وضعیتی که بارها برای مخاطب پیش آمده .طیف مخاطبینی که هر دو وضعیت را شامل اند . چه آنهایی که بارها مجبور به فروخوردن حرف هاشان شده اند و تنها با نگاهی که می گوید "نمی دانی چه شرایطی" اجباراٌ سکوت کرده اند و چه آنهایی که بارها پرسیده اند مگر شرایط چه اشکالی دارد ؟ و سکوت طرف مقابل را دال بر صحت دیدگاه های خود دانسته اند . همین ها ، همین جزنگری ها ؛ همین نظر بر اقشار مختلف ؛ همین در نظر گرفتن ِ همه ؛ باعث شده تا فیلم طیف وسیعی از مخاطب را با خود همراه داشته باشد و از مخاطب عام گرفته تا مخاطبین خاص هیچ کدام دست خالی از اثر بر نگردند .
در فیلم تقابل دو انسان وجود دارد . دو انسان که نماد دو زندگی اند .(هر چند تمام انسان ها می توانند نماد زندگی باشند ؛ اما ) در اینجا دو انسان نفس می کشند ؛ که یکی نماد آغاز و ديگري نماد پایان است : فرزند 4 ماهه ی راضیه و پدر 80 ساله ی نادر ! چیزی که تمام جریانات و تمام کشمکش ها حداقل به ظاهر بر سر آنهاست . حجت ؛ بخاطر سقط و مرگ کودک 4 ماهه اش شکایت می کند . كودك 4ماهه اي كه صداي لگد زدن هايش نشان از اميد به زندگي ست .و نادر بابت احتمال خطر و تا دم مرگ رفتن پدر مسن اش ! تلاش برای زندگی و اعاده ی نفس هایی که می تواند هر لحظه دیگر وجود نداشته باشد . همه چیز از آنجا شروع می شود که براستی نمی دانی دیدن وضعیت پدر ؛ نادر را تا آن حد عصبانی می کند و یا دیدن نبودن پول ها ! این اتهام دزدی ؛ اتهامی که در مسائل بعدی ؛ محو می شود ؛ دلیل اصرار راضیه به برگشتن می شود و برگشتنش دلیل عصبانی تر شدن نادر ، دلیل اتفاقات زنجیره ای بعد ! هر چند راضیه ، در دادگاه بعنوان نماد مکانی که احقاق حق می شود ، اصل قضیه را چشم پوشی می کند و حتی مرگ کودکش را حاضر به گذشت می شود و تنها اتهام به دزدی را مطرح می کند :"من بچه ام افتاد اینقدر نسوختم که این آقا به من تهمت دزدی زده" .اما مسائل بعدی آنقدر پیچیده می شود که به کلی این اتهام گم می شود .تنها اولین و آخرین کسی که معصومانه شهادت به بی گناهی مادرش می دهد ؛ آن هم زمانی که همه در حال اثبات چگونگی مرگ برادرش هستند ؛ دختر شش ساله اش سمیه است . وقتی که مي تواند به نادر اطمینان کند ؛ می گوید : مامان من پول برنداشته .... و از آن طرف نادر ؛ در پزشکی قانونی ؛ بخاطر نگاه پدر ؛ عدم اطمينان را دليل مي كند تا از برآورد میزان خسارات به پدرش بگذرد و همه چیز را تمام کند .
اینجا جدالي هميشگي بين انسان ها به تصوير كشيده شده : جدال بر سر حقوق ديگراني كه خود مسبب از دست دادن شان شده ايم .حقي كه پايمال مي كنيم و بعد به اعاده ي آن همت مي گماريم و هيچ گاه نخواسته ايم خانه را از پاي بست ، آباد كنيم .و جالب تر آنكه در نهايت هم همه چيز محو مي شود .
خانواده ی نادر ، بعنوان نماد یک خانواده ی نیمه مدرن ایرانی ست که به مرور از سنت ها جدا شده و هر چه پیش رفته و می رود ؛ می خواهد که مدرن تر باشد .آلزایمر یکی از دستاوردهای زندگی مدرن امروز ؛ بعنوان نشانه گریبانگیر پدر نادر است .و در طرف مقابل خانواده ی حجت ؛ نماد یک خانواده ی کاملا سنتی ایرانی ست . تقابل زیبا و شایسته ای بین شخصیتهای این دو خانواده نیز وجود دارد : نادر در مقابل حجت ؛ سیمین برابر راضیه ؛ ترمه مقابل سمیه و پدر نادر برابر فرزند 4 ماهه راضیه . ( لطفا به اسامی شخصیت هایی که با هم در تقابل اند ؛ هم دقت کنید .)
شخصيت غد و مغرور نادر ؛ چیزی ست که تمام زندگیش را تحت تاثیر قرار مي دهد .نادري كه با چند كلمه ي معمولي مي تواند از تمام آنچه اتفاق مي شود جلوگيري كند . شخصيت لايه دارش جاي همه گونه شايد و اما را باز مي گذارد . شايد اگر نمي دانست رفتن سيمين نمادين است ؛ واكنش هاي غروري اش بجز اين بود . نادري كه سر روي شانه ي پدر گريه مي كند ، گريه اي كه نمي داني از سر عجز است يا شرايط پيش آمده .نادري كه به نحو غريبي به دخترش اعتماد بنفس مي بخشد . همين طور در ديگر برخوردها و رفتارها با دخترش ، نادر همه گونه متفاوت است .از دور كردن ترمه از شرايطي كه احساس مي كند مناسب وي نيست ؛ ( بارها در فيلم شنيده مي شود كه ترمه به اتاقش ارجاع مي شود ) تا هنگامي كه كلمه ي مترادف عربي را نمي پذيرد و در جواب دخترش عنوان مي كند : "دیگه این جمله رو به من نگیا .چیزی که غلطه ؛غلطه ! " ارزشمندي افكارش را نشان مي دهد . ضدعرف نگاه كردن نادر به اطراف ، يكي از لايه هاي مثبت و سنت شکن شخصيت اوست كه بعدها با ادامه ي اثر و ديگر واكنش هايش براي مخاطب ايجاد چندگانگي در مورد وي مي كند. وقتي به سيمين مي گويد:" تو یک کلمه به من بگو چرا می خوای از این ممکلت بری ؟ می ترسی وایستی " پايبندي اش را نشانگر است .اعتقادش به اصلاح كردن .ایمانش به امکان پذیر بودن .به ماندن و ساختن .شايد نشانه مرد بودنش است .اما مردي نه همه چيز تمام ! اما چيزي كه در سراسر فيلم ، حداقل من ِ مخاطب را اذيت مي كرد مدل آرایش موی نادر ؛ خصوصن پشت موهای نادر بود که اصلن تطابق با آرایش صورت و ریش اش نداشت .گواه يك دوگانگي و ترديد .يك ترديد ماندگار و هميشگي بين چيزي كه هست و چيزي كه مي خواهد باشد .هر چند در ظاهر ؛ چنين چيزي را نشان نمي دهد .اگر دقت كنيم حجت هم همين آرايش سر و صورت را دارد .دو مرد از اين لحاظ شبيه هم اند . اما بیکاری حجت ؛ فشارهای ناشی از شرایط سخت اجتماعی ؛ ورشکستگی ناشی از وضع اقتصادی ؛ بدهکاری ها و بیماری های اعصاب ناشی از تمام اینها ووو؛ باعث شده تا شخصیت حجت تا جایی که می تواند به انحراف از معیار ؛ نزدیک شده و همین ها باعث خودزنی ها و عکس العمل هایی باشد که گاه هراسناک اند .قياس بین حجت و نادر، به پررنگي حرفهاي حجت مي انجامد و تفاوت اجتماعي شان را بصورت بارزي نشان مي دهد .ديالوگ هايي چون : مشکل اینه که من نمی تونم مثل این آقا حرف بزنم ؛ چشتون به ماها می افته فکر می کنید ما حیوونیم ؛ بچه ی تو فقط بچه ی آدمه ؟؛ فک می کنی من برا پول شکایت کردم ؟ فک می کنی ما بیشرفیم ؟ووو حجت را كاملا متفاوت مي كند .آنقدر كه هر كدام نمادي باشند از بعضی از مردان امروز ؛ مرداني كه گاه غرورشان آفت زندگي شان شده و گاه شرایط و اجتماع ؛ آفت زده شان کرده .
سیمین ؛ نماد زنی ست که روزبروز می خواهد مدرن تر باشد .این خصیصه از رنگ موهایش گرفته تا سیگار کشیدنش ؛ از زبان خارجه اي كه تدريس مي كند ؛تا ساز پیانو اش که مجبور به فروختن اش شده ؛ و مهم تر از همه ، تصمیم اقامت دائمی اش در یک کشور دیگر ؛ ( که در سراسر فیلم هم مشخص نیست کجاست .تنها آنچه استنباط می شود ؛ کشوری ست که از نظر سیمین شرایطی بسیار مناسب تر از شرایط فعلی وطنش را برای بزرگ شدن فرزندش دارد .) مشخص است . از آن طرف شخصیت راضیه ؛ زنی نماد کاملا سنتی و رنج کشیده ؛ از پوشش چادرش گرفته تا تماس های دائمی اش با پاسخگوی مسائل شرعی و استنفائاتی که دائما برای اش سوال می شود ؛ زنی که تلاش می کند تا زندگی ِ زمین افتاده اش را کمی بلند کند . و جالب اینجاست که هر آنچه انجام می دهد را اصرار دارد پنهان از شوهرش بماند ؛ که این مسئله کاملا برخلاف تعهدات مذهبی اوست .
اما پدر نادر ؛ یکی از نقش های آرام و در ظاهر خنثی داستان است ؛ که تحلیل وی نتایج درشتی را برای مخاطب بدنبال خواهد داشت . تنها کسی که مانع رفتن سیمین می شود ؛ اوست که می پرسد : " کجا میری سیمین ؟ ".سیمین ؛ سیمین ؛ گفتن هایش در اولین روز حضور راضیه ؛ سکوت سنگینش از غیاب سیمین که تقریبا هیچکس این دلیل را متوجه نمی شود؛ امتناعش از بازدید وضعیت جسمانیش پس از بزمین خوردن توسط نادر که حتي نادر مجبور به بیرون کردن ترمه می شود ؛ و یا آخرین کلماتی که در فیلم به نادر می گوید : " علی زن گرفته " نشانه ی آنکه نبود و جابجایی زن ها را متوجه شده و با تمام بیماری ؛ برخلاف تصور سیمین ؛ تمام مدتی که راضیه اصطلاحا تروخشک اش می کرده متوجه بوده .همچنین واکنش تحسین برانگیزی که به گریه کردن سیمین قبل از اینکه سیمین حرفی بزند نشان میدهد و چانه اش شروع به لرزیدن می کند : حرفهایی که توان گفتنش ؛ اشک هایی که توان ریختنش را ندارد.همه و همه نشان از ادراک ؛ محبت ؛ توجه و نیاز ادم ها به یکدیگر ؛ حتی در سخت ترین حالات را دارد .در سخت ترين بیماری ها ؛ در بالاترین سن ها ؛ در همه چيز .انسان ها تا عواطف شان زنده است ؛ زنده اند .
در فیلم سه دادگاه وجود دارد .دادگاه ابتدا که با " من قاضی ام تشخیص میدم که مشکل شما مشکل کوچیکیه " و امضاء نادر و سیمین تمام می شود .دادگاه دوم که بر سر مرگ و زندگی دو انسان است و در نهایت هم بعهده ی مخاطب تمام می شود و دادگاه سوم که همه چیز در آن توافقی به اتمام می رسد . روال پايان پذيري اين سه دادگاه ؛ و استنباطات نهفته در آن از نمونه هاي روشن استحكام و توجه همه جانبه ي اثر به موضوع است .
اما شلوغی دادسراها ؛ ادله ها برای قضاوت قاضی و دیدگاه هایی که مخاطب را به خود معطوف می کند ، خواه ـ ناخواه ؛ ذهن مخاطب را به این سمت می کشاند که گاه بجای قاضی بنشیند و تصمیم بگیرد و گاه منتظر باشد تا نظر قاضی را بداند .دیالوگ هایی چون :
ـ این خانم چرا به من نگفت بارداره ؟ من اصلن قبولش نمی کردم
ـ چرا به شوهرش نگفته راه دادی ؟
ـ نه هلشون ندادم.به قصد هل دادن نرفتم طرف ایشون .نمی دونستم ایشون باردارند.من تو بیمارستان فهمیدم
ـ می خواستم کمک خرج ات باشم .حاج آقا چند ماهه بیکاره.
ووو براستی مخاطب را به این نتیجه می کشاند که یک نفر هر آنقدر هم که منصف و عادل باشد ؛ واقعا می تواند آن طور كه بايد قضاوت کند ؟!!
اما یکی از اصلی ترین ارکان اثر دروغ ها و پنهانکاری هایی است که در تمام فیلم دیده می شود .پنهانکارهایی که گاه موجب دروغ می شود و برعکس .متاسفانه اصلی که به وفور در زندگی امروزه ي ما دیده می شود .بندرت می توان کسی را از دروغ مبرا دانست و این تاسف برانگیزترین درد اجتماعی ست که در جامعه ي امروز وجود دارد . دردي دروني و عميق ؛ كه با تمام تعهدات انساني و اعتقادت مذهبي ؛ مخالف است و متاسفانه تا عمق جامعه نفوذ كرده .از دختر بچه ي 6 ساله كه نماد آغاز و آینده است ( هنگامي كه مادرش مجبور به تميز كردن پيرمرد مي شود ؛ خودش به زبان مي آورد : به بابا نمي گم ) تا تمام شخصيت هاي اثر كه همه بنوعي نماد اند و همه در شرايطي قرار مي گيرند كه پنهانكاري مي كنند يا دروغ مي گويند و يا حتي شهادت دروغ مي دهند .دیالوگ های زیر را دقت کنید :
ـ این خورده زمین ؟
ـ شما اینو اون روز تو بانک برا چی به من نگفتی پس ؟
ـ نه هلشون ندادم.به قصد هل دادن نرفتم طرف ایشون .نمی دونستم ایشون باردارند.من تو بیمارستان فهمیدم
ـ دخترم شما پول برنداشتی از تو این کشو ؟ (تنها کسی که در نتیجه ی دنبال کردن سیمین هنگام بستن و جمع و جور کردن وسایل او را با نگاهی دقیق دنبال می کند ؛ ترمه است .ترمه ای که دقیقا برداشتن و شمارش پول ها را می بیند .هر چند شرایط روحی اش ؛ در وضعیتی ست که می توان این انتظار را نداشت که چیزی را بخواهد شهادت بدهد .)
ـ من می دونستم بارداره ؛ اما تو اون لحظه نمی دونستم ؛ یادم رفته بود ...قانون این چیزا حالیش نیست ؛ میگه یا می دونستی یا نمی دونستی
ـ بچه ام بیرونه .برم ی سر بهش بزنم (و بعد راضیه در صف تلفن می ایسته .)
ـ اعتراف نادر به دروغ هايش : همه چيز فقط بخاطر ترمه
پنهانکاری راضیه در مورد تصادف با ماشین و هم چنین کارکردنش .
دروغ سرگیجه ی راضیه که بعنوان دلیل پاره شدن آشغالها به خانم همسایه گفته می شود وهمین دروغ باعث می شود تا شهادت خانم همسایه ؛ زمین خوردن راضیه بر اثر هل دادن را مورد تردید قرار دهد و راضیه بدلیل دروغ دیروز ؛ از حق امروزش دور بماند .
حتي سيمين مسئله تنها دو هفته رفتنش را از دخترش مي خواهد كه از نادر پنهان كند .( هر چند همان قدر كه مي تواني استدلال كني كه موقت بودن و دوهفته رفتن واقعيت است ؛ همان قدر هم مي تواني استدلال كني تنها يك راه گريز بوده براي رفتن .ضمن اينكه حالت مردد بين اين دو نيز وجود دارد) اين دعوت به پنهان كاري ، هر چند دورغ نگفتن است ؛ اما راست گفتن هم نيست .استدلال غلطي كه بوفور در جامعه ی امروز ما بچشم مي خورد : دروغ نگو اما راستش را هم نگو ! سيميني كه شرايط روحي و فكري متحول تري دارد .صادقانه تر با شرايط روبرو مي شود و همه چيز را سعي مي كند همانگونه كه هست بپذيرد هم در نهايت مجبور مي شود آخرین حرفهاي راضيه را پنهان كند. شاید چاره ای جز این نیست ؛ چرا که این میان مشکل بزرگی وجود دارد که باز باید همه چیز از او پنهان بماند .التماس راضیه پیرامون مخفی ماندن از شوهرش ! مسئله ایست که حداقل زن ایرانی بخوبی آن را درک می کند : وقتی چیزی باید از شوهری پنهان بماند به چه معناست .و البته این درد ؛ از مردی نشئت می گیرد که بر مبنای تجربه باید از وی پنهان نمود .
در اين ميان تنها معلم ترمه است که در نماد یک الگو كه تا جايي كه امكان دارد ؛ از دروغ دور مي ماند .معلمي كه به آنچه واقف است شهادت مي دهد و در تمام مدت بعنوان يك الگوي صحيح رفتار مي كند .
فیلم بارها از دیدگاه دو دختر بچه به پیرامون نگاه می کند .سميه اي كه هميشه در پاگرد پله ها مي ايستد به بالا مي پرد و پايين را نگاه مي كند .شايد يك عادت كودكانه تلقي شود ؛ اما اين نگاه كردنها از بالا به پاييني كه هيچگاه زاويه ي دوربين مشاهداتش را نشان نمي دهد ، مي تواند به مفاهيم ديگري بسط داده شود . به جاهايي كه هيچگاه قد نمي دهي ! نگاه هاي كنجكاوانه و كودكانه به پيرامونش ، هميشه همراهش است .از خانه ي نادر گرفته تا دادسرا ، تا هر جايي كه حضور دارد. كودكي كه تمام فيلم دوبار در برابر مشاهداتش واکنش مشهود نشان می دهد .يكبار در دادسرا به لبخند مرد زنداني ، روی برمی گرداند ، و يكبار در آخرين صحنه ي در خانه ي حجت ؛ به ترمه اخم می کند .( و تحليل اين واکنش ها بعهده ي مخاطبي كه متن را مي خواند .مبادا روشني مطلب ؛ حوصله اش را سر ببرد .)
ترمه هم بارها پيرامونش را به دقت مي كاود .وقتي كه مادرش منزل را ترك مي كند ؛ قدم به قدم دنبال كردن مادر ؛ ترديدهاي اش از اينكه دو هفته رفتن مادرش واقعي ست ، نگاه هايش به آن همه وسيله اي كه توسط مادرش برداشته و اعتراضش ؛ سر نخهایی که ترمه با سوالهايش پیرامون دروغ پدر دست مخاطب می دهد ؛ ووو دال بر فاصله هاي ذهني شان است .ذهن سميه مملو از كودكي ست . ذهني سراسر پاک همراه با معصومیتی بکر .در حالي كه ذهن نيمه بالغ ترمه مملو از نگراني و تردید .نگراني و ترديدهايي بالاتر از سنش .نگراني از جدايي ؛ از دروغ ، از اتفاقات پيشامده .وقتي راضيه در پله ها زمين مي خورد و ترمه تحمل نگاه همسايه ها را ندارد ؛ وقتي حجت در مدرسه پدرش را قاتل مي خواند؛ ( مدرسه ای كه براي يك دانش آموز قسمت بزرگی از دنیای اوست !) ترمه را چنان لابد کند که به پدر بگوید : " مگه نگفتم جلو مدرسه نیا ! " و شرایط او را بجایی برساند که مادرش را متهم كند : " تو اگه ول نکرده بودی بری ؛ بابا الان تو زندان نبود ." و بعد براي تبرئه پدرش از بي تفاوتي يا رهايي دغدغه هاي ذهني اش بيان مي كند : " می دونست الکی داری می ری ! " ترمه که می ماند تا ماندنش دلیل برگشتن مادرش باشد .فرزندی که با تمام وجود تلاش می کند پدر و مادر ؛ بار دیگر کنار هم باشند .درماندگی مملو از امیدش در صحنه ای که وارد خانه می شود و مادر را می بیند ؛ در کلمه ی : " می مونی ؟!! " چنان عمیق ریخته که مخاطب را به همدردی می کشاند .ترمه اي كه در نهايت وقتي همه چيز را مي فهمد ؛ وقتي بت پدر در نظرش شكسته مي شود ؛ وقتي ترديدهايش به يقين تبديل مي شود ، شهادت دروغ مي دهد .و بالاخره معصوميت ِ اشك هايش پس از همین شهادت دروغ در فيلم ديده مي شود .گويا تماما مي شكند !
بطور کلی استدلالات منطقی فیلم ؛ عدم اطمینان ها نسبت به هم ؛ افراط و تفریط ها ؛ دروغ و پنهان کاری و دردهاي اجتماعي پرداخت شده ؛ تمام چیزهایست که به وضوح در زندگی امروزه مان دیده می شود .هر چند خيلي ها به بودنشان اعتقاد نداریم ؛ اما این پرداخت هاي تنيده و محكم بدون هیچ غرض ورزی ؛ باعث شده تا فیلم اینگونه پیش بتازد و یکه تازی کند .
با احترام