تبليغاتX
شاعرانه هام...

 

 زرد

 مي لغـزد

 دور ِ مـچ ِ دستم

 هاله اي كه بي دليل

 مرا ياد تو مي آورد

 دست

 تكان مي دهم

 افكارم

 هزار تكه مي شود

 استكان

 جارو

 روي شيشه ها راه مي رود

 بي آنكه

 خون راه بگيرد

 

 همه جا دلتنگ توست

 از در

 كه شانه هايش را پاك كردم

 تا پادري

 كه گوش خوابانده

 قدم شماري مي كند

 

 آينه را سرمه مي كشي

 با دامنم راه مي روي 

 

موسيقي متن

صداي النگوها

كار ِ روزمره ام را آغاز مي كند.

 


کوروش همه خانی

تنها ریتسوس توانست به اشیا جان بخشی بدهد .و حالا از یک شاعر جوان! خانم طوسی تعجبم را بر انگیخت با این شعر بسیار درخشان که از پس این مهم خوب بر آمده است .دری که شانه ها ی اش را پاک کردم /پادری که گوش خوابانده/قدم های پشت در را می شمارد /وووو
فضا سازی و زبان مدرنی که محتوا را به عرصه ی ظهور می رساند نشان از شاعری می دهد که با کلمه زندگی می کند و در بطن کلمه آغاز گر زبانی ست که از زمره ی پیشرو ها ی آینده است .همین سخن گفتن و عمل کردن هویت ها ی شخصی ست که در گستره ی همگانی آشکار می شود .اینگونه دلتنگی بی آنکه خودش را رو کرده باشد زنانگی انسانی را به کشف و شهودی عینی می رساند که ساختگاه ذهن اش از حد روزمرگی فراتر رفته و اینده ای دیگر را برای شعر و زن قلم می زند .
خانم طوسی از معاصرین شعر است .معاصر بودن ،موقعیتی است که آدمی چشم به سوی آینده دارد،در حالی که هستی گذرای او سرشار از حضور اکنون است.اینگونه زبان اگر غفلت ها ی کلاسیک را از سر بگذراند و تجربه ها ی شخصی اش را عمومیت ببخشد و حرکت ها ی بزرگی به سوی بالندگی و تازگی و توسعه یافته ی کمال را دارا شود از پارادایم ها ی اصلی مدرنیته محسوب می شود .که آینده ی شعر را اینگونه زبان رقم خواهد زد.به قول اسکاروایلد .برای هنرمند واقعی مخاطب همچنان مهم نیست ، بلکه خلاقیت هنری مهم است که در وجود خانم طوسی نهادینه شده است و چشم امید به او دوخته ام با احترام و فروتنی

 

علي فتحي مقدم

شعر با زرد النگوهایی که به عنوان نشان سرنوشت معشوق نهفته در شعر را قرار است پیوند دهد با عاشقی که نمود بیرون متنی دارد شروع می شود.نوری که از کلمات تراوش می کند چون هاله ای متافزیکی مچ_ دست معشوق را در شعر شاعرانه جلوه می دهد دست به یاداوری درون متنی می زند و مخاطب را همراه دست های شاعر به مهمانی کلمات دعوت می کند:
زرد

مي لغـزد

دور ِ مـچ ِ دستم

هاله اي كه بي دليل

مرا ياد تو مي آورد

در ادامه شاعر با ذهنیتی آشفته افکار خود را با تکه شکسته های استکان چایی شب نشان جارو می زند به خاطره ای که بهانه ی اصلی سرودن این شعر است اما آنچه برای من زیبا به چشم آمد تصویر جارو که با جابجایی هنرمندانه ای به جای اینکه بروبد روی خورده شیشه ها ی استکان و ذهن راه می رود بدون اینکه خونی به راه بیفتد:

دست

تكان مي دهم

افكارم

هزار تكه مي شود

استكان

جارو

روي شيشه ها راه مي رود

بي آنكه

خون راه بگيرد

پس از مرور خاطره ای شاهد دلتنگی عاشقانه ای در بطن سطور هستیم دلتنگی معصومانه ای که تمام اتاق را چون مه ای غلیظ در خود گرفته است و حالا تبدیل به انتظاری شده که لحظه ی دیدار را ثانیه شماری می کند:

همه جا دلتنگ توست

از در

كه شانه هايش را پاككردم

تا پادري

كه گوش خوابانده

قدم شماري مي كند

و اما در انتها خانم طوسی به یکباره با هنرمندی خاصی مارا به آینه ی فردی کلمات خود می کشد جوری که انگار در سالن تئاتر نشسته ای و داری با موسیقی ملایمی نمایش زیبایی را چه در زبان و اجرا و چه در تخیل و ایماژ از کلمات ساده وصمیمی نگاه می کنی:


آينه را سرمه مي كشي

با دامنم راه مي روي

موسيقي متن

صداي النگوها

كار ِ روزمره ام را آغاز مي كند.
 

فريده برازجاني
 

 ...زنانه سرایی زیبایی که در شعرت موج می زند خواننده را به درک روایت زن و ماهیتی که برایش رقم زده شده است می کشاند .

دست و النگو ارتباطی جان دار دارند به هنگام کار .وقتی صدایی از النگو در شعر می پیچد یعنی که زنی را در حال فعالیت روزانه اش در تصور آوردن .
راه رفتن جارو روی شیشه نیز یکی دیگر از تصویرهای زیبای این شعر است .
در این یک زن به معنای زن بودنش ر’خ می نماید .ارتباط زن با زیور , آینه , سرمه و .....
" آينه را سرمه مي كشي
با دامنم راه مي روي "
اینجا هر دو بعد زن : دلبری و معشوق بودن - زنی که فداکارانه کار می کند و’ زحمت می کشد

 

صحبت

شروع روزی دیگر با خاطراتی از روزهای رفته و تلا لو لغزان یادگاری مانده از یار بر ذهن شاعر نور می پاشد تا اندیشه اش از بین  هجوم واژگان متبادر شده شعر بیافریند تصویر سازه کند ومخاطب را  آنچنان مسحور خلاقیت خویش  نماید که انگار  در تماشا خانه ای محو سن با موسیقی کلمات می خواهد  غرق  شود.
آنگونه که شاعر غرق در خو د نا خود آگاه استکانی خرد می شود تشبیهی از دل شکسته و یا پراکندگی خیال اما این جارو این بار نمی روبد راه می رود و قدم بر می دارد...
شاعر بخود می آید واسباب زنانگی را دلبرانه نگاه می کند بر دامنش و سرمه و آئینه اش...و با موسیقی جرینگ جرینگ النگو ها انرژی می گیرد و با امید نفسی معطر ازسر خیال می کشد و می آغازد کار روزانه اش را...

 

عاطفه صرفه جو

در این شعر شاعره ی خوش سرای ما زن را کشت و زنده کرد !!! زن را کشت در النگویی که به دست دارد و نشان از دستبندی ست که عاشقانه به اسارتش گرفته و او را پای بند روزمرگی ها می کند. می توانست حلقه هم باشد یا انگشتری یا سینه ریز. اما شاعر با هوشمندی النگو را به عاریه گرفت تا با جرینگ جرینگ موسیقی اش کلماتش شعر شوند.
زن را زنده گردانید زیرا راضی به این رضاست. راضی به روفت و روب !!! بشور و بپز !!! راضی به زن خانه بودن ! وقتی که غبار از آستانه ی در می گیرد و پادری ها را می تکاند و و بر چشم هایش سرمه می کشد تا ابزار آمدن "او" را فراهم می کند. راضی می شود در این عشق بماند .

 

ابراهیم اسماعیلی

...جالب است. نظر من با نظر یکی دو نفر از دوستان کاملا تفاوت دارد.

دست

تكان مي دهم

افكارم

هزار تكه مي‌شود

شعر می‌توانست با سطرهاي بالا شروع شود؛ ناگهاني‌تر و كنجكاوي‌برانگيز. و بعد

زرد

مي لغـزد

دور ِ مـچ ِ دستم

هاله اي كه بي دليل

مرا ياد تو مي آورد

باز هم به نمك تعليق افزوده مي‌شد و روايتي جذاب‌تر شكل مي‌گرفت. مخاطب، النگوها را كشف مي‌كرد؛ اگرچه از لفظ هاله به‌خوبي كار كشيده نشده.

استكان

جارو

روي شيشه ها راه مي رود

بي آنكه

خون راه بگيرد

اين‌طوري پريشاني ذهني راوي به متن هم سرايت مي‌كرد.

همه جا دلتنگ توست

و اين سطر به جاي گفتن مي‌توانست نشان داده شود.

با تركيب‌ها مشكل دارم اگرچه شانه‌هاي در مي‌توانست كاراتر باشد ولي قدم‌شماري خيلي دم دستي است.

آينه را سرمه مي كشي

با دامنم راه مي روي

و اين دو سطر را از همه دوست‌تر داشتم.

در سه سطر پاياني نيز همه‌چيز فقط گفته شده. اين شعر مستعد لايه‌هاي افزون‌تري است.

 

پرستو ارسطو

۱-با خواندن این شعر یاد فروغ زنده میشود :

من پله‌هاي پشت‌بام را جارو كرده‌ام/ و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام .

گلواژه هایی با طعم پونه ای زبانی فمينيستی، و به‌طوركلی نگاهی به مسئله ی زن ،در معنایی وسيع با استدلالهای زنانه یک ايدئولوژی مخملی، فرهنگی لطیف وديدگاهی زن‌محور که اندیشه های نهان شاعر را لو میدهد ! شاعر پارادايم‌ سنتی را با وجود حضور فعال زن در جامعه را نشان میدهد.
شاعرشعر رمانتيك فردی خود را سروده ولی در دامنه ی گسترده ی تحلیل آن
ذهن مخاطب به نوستالژی چشمگيراین ا ثر معطوف میشود .

بيان ساده و صمیمی حال زنی است که پشت میز کارش همراه با لغزیدن النگوها حس زیبای تعلق خاطرش هم به دنیای مرد اش میلغزد ....... منتظر رسیدن به اوست و خود را می آراید دلبری محجوبانه در این بند ها حتا قند در دل میز آهنین را هم آب میکند چه رسد به خواننده این سطورعاشقانه! تصوير‌های كوتاهی از عمق زندگی با مفاهیمی ژرف .
ویژگی اینگونه اشعار که خودم نیز عاشقانه های اینچنینی را می سرایم در زبان ساده ولی بی پروا ی انهاست . خوشبختانه دیگر عصر سخت فهم فروغ گذشته شاعر ان زن ا حساسات ، کشش ها و جاذبه های زنانه ی خود را با قيد و بند کمتری بیان می کنندو از باز سازی تجربه های عاشقانه بر دفتر هراسی ندارند
و تمام عناصر شعری از جنس نرم زنانه انتخاب شده آینه، سرمه ، جارو، استکان ، النگو و...........
که زبان زنانه و شخصیت زن را در شعر چشمگير و ملموس ساخته و وجود ايماژها و خيالات زنانه فراسوی هنجار زبان متعارف شعر رفته است ....و با فراز هایی جلوه ای از قناعت وسازش زن با هر گونه شرایط را به زیبایی مجسم ساخته

۲-اما مهم تر از آن، شكوه شگرف و زيبايي شاعرانه خود سوژه است كه جذابيتی نوازشگر انه برای احساس زن بودن دارد
روايت اتمسفر ی رمانتيك بر گرد عشق در اسارت تنیده و سازوكاره عمق دعدعه های زن را با قرمز خون به عناصر ارگانيك روايی تبديل شده که در فضاسازی و انتقال تاثيرات احساسي سنگ تمام گذاشته.
در اعماق چشمان عاشقانه ی شعر با وجود آرامشی که به مخاطب می بخشد نوعی حس اندوه پذيرش سرنوشت وجود دارد كه که چون تیری بدلم نشست
اين شباهت زياد ميان قهرمان شعر و تمام زنهای دیگر را یاد آوری میکند

 

پروين نگهداري 

آن چه مانع می شود زنانگی شعر تسلیم روز مره گی ها شود انتظار شیرینی ست که در مویرگ های شعر جریان دارد وآن را زنده نگهداشته است.هر چند که شاید این انتظار راه به جایی نبردوانگار به همین دلیل شکیبایی ووقار دردآلودی در هر واژه موج می زند .

امیر سنجوری 

از ابتدا تصور اینکه در حال خواندن یک شعر نسبتا" بلندهستم کمی مشکل می نمود چون آنگونه آغاز شده بود که گویی قرار است به زوری با ضربه ای پایان بپذیرد اما ادامه پیدا کرد و انگار دو یا سه شعر به هم متصل شد.

زرد

مي لغـزد

دور ِ مـچ ِ دستم

هاله اي كه بي دليل

مرا ياد تو مي آورد

به نظر من این یک شعر کامل است و همینجا می توانست تمام شود. ضمن اینکه ادامه آن را نازیبا نمی دانم اما ضرورتی هم نداشت. بند های بعدی را مستقلا" باید نقد کرد:
از "دست تکان می دهم" تا "قدم شماری می کند" فقط کار داستانی و گویی تصوری سازی روایی دارد. زمینه چینی برای شروع یک روایت است تا شعر. توصیف یک فضا است با بیانی شاعرانه و لحنی خیال انگیز که ظاهرا" شکل "شعر" شده است اما اگر سختگیرانه ببینیم شاید بتوان گفت "شعر" نیست.

آينه را سرمه مي كشي

با دامنم راه مي روي



موسيقي متن

صداي النگوها

كار ِ روزمره ام را آغاز مي كند.

شاعرانگی این واژه ها بیشترند و رابطه شاعرانه تری دارند. با دامنم راه می روی دقیقا" سرگشتگی و دوگانگی من و تو ی شاعر را منتقل می کند. تردیدی که انسان با خود و با طرف مقابلش دارد و گاهی خود را با او اشتباه می گیرد. روزمرگی از دغدغه های ادبیات اجتماعی امروز است که گوشه چشمی به آن داشته اید و خوب بوده است.

اما ویژگی کلی این شعر زنانه بودن آن است که بدون "النگو" و "دامن" هم قابل فهم بود .
مهم تر از همه شاعر مورد ظلم واقع شده است. این از رگ رگ واژه ها پیداست...

م . رائف

شاعربازمینه ی ذهنی وتجربه ونگرش خاص خود،ازاشیاء دوروبرخودالهام می گیرد.

اوپدیده هاراهمانگونه که می خواهدمی بیندوازمیان هزاران پدیده تنهاآنچه به کارش

می آیدبرمی گزیند وتازه آنچه راکه برگز یده به گونه ای که دوست داردبازسازی می

کندودرهم می آمیزد،وازترکیب وتلفیق آنهااثرهنری خودراپدیدمی آورد.بدین ترتیب می

بینیم که اثرهنری ترکیبی تازه است ازتصو یرهای برگزیده شده ازمیان پدیده های

زیبای هستی درآیینه ی ذهن شاعر،آن هم به گونه ای که هنرمندبرداشت کرده

است.

شاعربایدآزادانه بنابه میل ورغبت خودبه آفرینش شعرخودبپردازدتااثراودلنشین واصیل

باشد.درزندگی شاعرلحظه هایی فرامی رسدکه ذهن اوآبستن آفرینش اثری تازه

می شود.امروزه دیگرهنر(بو یژه شعر)وسیله ای برای ایجادلذت وسرگرمی نیست.

 

صادق دادكريمي

سه سطر اول این شعر چنین می گوید که شعر حدی برای شناخت دارد،و از این سقف به هیچ عنوان نه شاعر می تواند بالاتر رود و نه منتقد...
دایره ی تاویل سطرهای نخست بسیار تنگ است و نمی توان تفسیری ان چنان بر سطر ها داشت تنها به قدر همان النگویی که دور دست پیچیده و تنها ارتباط اش با شعر این است که شاعر را به یاد خاطره ای می اندازد
شروعی این چنین ساده با تکیه بر عنصری،که تنها با تشبیهی ساده آمده،شعر را به یک حس کاملن ساده مبدل می کند.
اما از سه سطر ابتدایی ناگهان شعر با اتقاقاتی کاملن شاعرانه و در خور یک شعر روبرو می شود
شاعر ناگهان مخاطب را با فضایی که قابل لمس است مواجه میکند"استکانی که شکسته"و"جارویی که خرده شیشه ها را جمع می کند"
انگار که شاعر از به یاد آوردن خاطره ای هیجان زده شده و استکان از دست اش افتاده باشد
شاعر که یک بانو است از زنانگی اش به نحو احسنت در شعر استفاده کرده است"او با دستمالی قاب در را تمیز می کند"،و این دلیلی بر انتظاری است که ظاهرن کم کمک دارد به پایان میرسد...این تصاویر خیلی زیباست،پارادو کس معنایی بین شانه های قاب و پادری هم بسیار زیباست(در ضمن این که نمایان گر فاصله ای بین عاشق و معشوق است)

پایان شعر با مفهومی عمیق تر از کلیت شعر به پایان می رسد...

شاید معشوق آزادی است با این پایان گلایه ای.

 

جليل قيصري 

با توجه به روشن بودن پارادايم سنتي زندگي راوي –زن و... در روساخت شعر، گمان مي كنم مفاهيم بنيادي تري در شعر وجود دارد :دايره يا حلقه نماد آغازين روان انسان است كه اين دايره، زن يا ما در ازلي هم هست- و در اين جا نوعي پرسته ي اشتراك- كه عنصر نرينه را در خود دارد و مي پرورد (اين شعر براي واشكافي بنيادي خود نقد اسطوره شناختي مي طلبد ) اين هاله وتشخص بخشي به واژه ها در سطور بعدي (جان دادن به واژه ها خود نوعي رويكرد اسطوره اي است )وجه اسطوره اي هم به شعر مي بخشد كه از ناخوداگاه راوي –شاعر سرچشمه مي گيرد . هاله ي اغازين شعر در انتها به النگوها يا وجه خوداگانه ي اين هاله مبدل مي شود –بي دليل ياد اوردن ...-همان دليل ناخود اگاهي است كه فكر راوي را هزار تكه مي كند و بعد استكان و جارو ...اما خون راه را نمي گيرد مي بينيم كه شعر بين خود اگاه و ناخوداگاه در نوسان است در اينجا جان بخشي به اشياءادامه
مي يابد ..در بند سوم –ايينه را سرمه مي كشي و ...-راوي با خودِ ديگر خود يا همزاد خود حرف مي زند يا خودِ اگاهانه ي خود ؟
در اين مونولوگ،نهان پيدايي توأمان خود اگاه و نيمه خود اگاه جلوه گري مي كند و در پايان روز مرگي زن با صداي النگو ها تعليق خوب شعر را در ارجاع النگوها ي پايانه به هاله ي زرد اغازين كامل مي كند و جلوه نمايي ناخوداگاه و نيمه خود اگاه و خواگاه را در كليت متن.

شيوا صارمي

توفیق شاعربستگی داردبه اعتدال اودرجوانب مختلف عاطفه وخیال وقدرت دراحضارکلمه وازاعتدال این سه عنصراست که(به قول استاد عز یزم دکترشفیعی کدکنی)نظام درشعربه وجودمی آیدازآنچه ازشعرشمافهمیده می شوداین است که:شعردرقلمروزبان می کوشدکه فرم رابشکندومعنایی واضح(هرچندبرخلاف ویژگی های سبکی شعرکلاسیک)بیافریند.شایدنتوان گفت که برای شاعراین امکان وجودداشته باشدکه چنین احساسی رادرقالب رباعی،دوبیتی،غزل و...بازگوکندامادرشعرمنثور(به قول احمدشاملو)درانتقال اندیشه این توفیق ازآن اوشده است.

 امين شيرزادي

در شعری که از شما خواندم حضور بیقرار و بی بدیلی از اشیاء رو دیدم که آنقدر صمیمی در مجموعه ای از حس و تصویر گرد هم آمده اند که هیچ ذهن منصفی نمیتواند به زیبایی و ارتباط عمیق حسی شان اعتراف نکند. گاهی در شعر امروز به عمد یا بدلیل ضعف تالیف نوعی گسیختگی فضا پیش می آید که این گسیختگی مخاطب عام و بسیاری از مخاطبان خاص را می پراند .اما در این کار سادگی صمیمیت و کشف ارتباط اشیاء وپرداخت کم نظیر تصاویر که خیالی ملموس است
خواننده را به همزاد پنداری وامیدارد و نوستالژی عمیقی در او بیدار میکند.

نيره حسن خاني 

آغاز شعر با رنگی شروع می شود که ناخودآگاه شعاعی از هر چیز صیقلی را به یاد مخاطب می اندازد وبعد فعل "لغزیدن "که که با ظرافت خاصی استفاده شده.که در من حس یاس و یا شاید گناه را به خاطر می آورد.واین ذهنیت انجا اوج می گرد که ما "بی دلیل"را داریم .استفاده از فعل مي اورد -بسيار جاندار- اثر را دوپهلو كرده است .مرا ياد تو مي اورد ؛ يك ارتباط مساوي است .علاوه بر ؛ من به ياد تو مي افتم ؛ تو به ياد من مي افتي را نيز با خود دارد.نكته ي بسيار ظريفي كه شاعر بخوبي به ان پرداخته است. تویِ شعر همین که دست تکان می دهد انگار که افکار من وخودش را به هم میزند حالاست که رندانه با تصاویربکر و آشنایی زدایی( جارو روي شيشه ها راه مي رود) منِ مخاطب را به آنجایی می کشاند که خود می خواهد .كاركرد فوق العاده فعل بگيرد كه براي جارو استفاده شده ؛ علاوه بر جاري شدن خون ؛سرشار از مفاهيم تصويري است كه در ذهن مخاطب تداعي مي شود .وحالا دلتنگی ها شروع می شود دری که حتی شانه هایش را برای دلتنگی نمی خواند و تنها با بی اعتنایی به او کفایت می کندتا پادری منتظر که قدم شمار قدم های معشوق است و بعد شاعر که در فضا گم است وفقط یاد می آورد لحظه های عاشقانه را .

سهیل نصرتی

شعری تمامن شخصی با محوریت زنانه و دغدغه های ناشی از این جنس.و درگیری و روانپریشی گفتاری که به درون مایه اثر قدرت خاص و پنهانی را می بخشد. در نگاه اول شعر بسیار ساده نمایان می شود.اما هرچه بیشتر به خواسته ی شاعر نزدیک می شویم درگاه های کشف شهودی را می بینیم که ناخداگاه در تبلور ساختار منسجم و ویژگی بکر ذهنیت و عینیت مشاهده می شود.
نمادهای تاثیر گذار.جملات کوتاه اما گویا.ساختن مکتبی که مخاطب به راحتی با آن همذات پنداری می کند.در ابتدای شعر از حالتی صحبت به میان می آید برای خانه که نزدیکترین مکان برای هر انسان است ایماژی نوستالژیک می سازد و به فکر نبود کسی می رود که ذهن را به چالش می کشاند.
النگویی که گاهی عین زنجیر و گهگداری یاد آور روزهای خوش با غایب است. جمله ی هزار تکه شدن بین افکار و استکان بسیار هنردمندانه نشسته و از تقطیع مناسبی بهره برده.تصویر راه رفتن جارو هم نیازی به تعریف ندارد و خودش گویای شاعرانگی محض شاعر است.البته دوست داشتم به جای کلمه "راه بگیرد" می آمد : "به راه بیفتد" چرا که در دید خواننده قابل لمس تر واقع می شود.همه جا از "تو" سخن گفته می شود.کلمه ی دلتنگی از نظر بنده برای روابط درون متنی پیچیده ای به کار رفته که ذهن پویایی را می طلبد.تضاد میان نور زرد(روشنایی) و دلتنگی (تاریکی) درین شعر این را مشخص می کند که شاعر به دنبال دوگانگی شخصیتی بوده و در واقع عاشق و معشوق درینجا یکسان است
و این نزدیکی بیش از حد را اثبات می کند یا اینکه یکی بودن عنصر مورد خطاب. آوردن تشخیص ها در اطراف هم این نکته را به همراه دارد که اتفاقی عجیب در روح شخص در حال وقوع است و گم کردن خود یا چیزی که با آن آرام تر خواهد شد کاملن مشهود می شود.
"آینه را سرمه می کشی و ... " در بطن دیکری صورت می گیرد و این معاشقه در درونی ترین مرز ممکن اتفاق می افتد.
وجود سنتی بودن النگو در کنار سرمه به بلوغ می رسد و صحبت از روی المان هایی دیگر برداشته می شود در نزدیکی با مواردی ژیگول مثل"خط چشم.سایه...". روزمرگی با تمام سادگی و بی آلایشی بودنش از فلسفه ای غریب و رمانتیک سخن می گوید که حس فمنیستی یک شاعر زن را بر می انگیزد.
این شعر "شعر خوبی" بود.


علی جهانگیری

داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار

همانطور که عزیزان گفتند شعری کاملا زنانه که سابقه ای نه جندان دور در ادبیات ما دارد و برای این نمود اشیاء پیرامون را در بطن موتیوها گسترده بود .
هر چند نمی پسندم که به صرف شعر زنانه ، مثل پروین ، لوازم کدبانو گری را ، فقط زنانه ببینیم ، که پرستوی گرامی خیلی هوشیارانه حضور النگو و تاثیر پیرامونی اش را زنانه تر تشخیص داده بود و همینطور آئینه ، سرمه ، دامن و و و
جارو / روي شيشه ها راه مي رود / بي آنكه / خون راه بگيرد

تصویری بکر با همان تکنیک انسان نمائی و بسیار هم زیبا ،تاکید می کنم به نظرم ، فقط زیبا آمد و فکر میکنم تا اینجای شعر ما با یک شعر کاملا متوسط سر و کار داریم .
همه جا دلتنگ توست
از در
كه شانه هايش را پاك كردم
تا پادري
كه گوش خوابانده
قدم شماري مي كند

کسی در همه جا دلتنگ توست ، از در که سوم شخص است تا پادری ، شخص به شخص می دود ، پنهان می شود و در شی دیگر خود را می یابد
آينه را سرمه مي كشي
با دامنم راه مي روي
جا عوض می کند در هیئتی دیگر دوم شخص را به رخ می کشد ، پاساژی به دیگر شی ، به دیگر سوی شی ، و با منسوب کردن رفتار خود به اشیاء ، پا را آنسوی تشخیص و انسان نمائی میگذارد . پدیدارها را چنان در می نوردد ، که عینیت ما با عینیت اشیاء یکی می شود ، یا اینکه ، من گم شده در اشیاء .
و حالا این اشیاء هستند که به من مفقود اشاره میکنند و از دهان من آه می کشند .
صداي النگوها
كار ِ روزمره ام را آغاز مي كند.
دوست داشتم مفصل تر در مورد این کار گفتگو کنم ، اما فکر کردم به شگردی اشاره داشته باشم ، که به گمان من ، بار اصلی و پنهان شعر را بر دوش کشیده است .
دست مریزاد

از حضور و نظرات ارزشمند دوستان صميميانه ممنونم .

+ نوشته شده در ساعت توسط سميه طوسي |